شکر...
تولدی دیگر ....
خدایا ...............
به داده
و نداده
و گرفتت
شکر...
که دادت نعمته
و ندادت حکمته
و گرفتت رحمت
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
بدون آنکه بدانیم اندکی بی پروایی همه ی آن چیزی است
که برای رهایی لازم است
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
یه تکون ...
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاریست
اسیر
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه ی هستی نمیخورم
زاری به این سراچه ماتم نمی کنم
...
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندار آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است !
...
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم ، حرام من !
...
تا دل به زندگی نسپارم ، به صد فریب
می پوشم از کرشمه ی هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
...
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت ؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
...
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه – خدا را – مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
...
ای سرنوشت ، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه ی من تازیانه را
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~! بعضی از شماها شادی و نشاط زیاد داشته اید ، ولی سرخوشی چه ؟ آن را هم داشته اید ؟ !~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
· ای بابا من اصلا اشتب کردم که کلی بابت واحد کمو و کم رشت موندن ذوق کردم ، به قدری که حالا بدجوری تو کف ضد حالیم که خوردیم . با این برنامه ای که دانشگاه برامون گذاشته واسه 4 تا درس باید 5 روز الاف دانشگاه باشیم . فقط روزی 2 ساعت درس .... ترم آخر با اعمال شاقه ، بیچاره اونایی که سر کار میرفتن .... 
البته ما که کم نمیاریم ، با برو بچ کم به این ترکای دیوار نخندیدیم ، تازه یه مجله ی جدولم خریدیم که خدا میدونه چه فیلم هایی داریم برای حل کردنش ، تو فکر یه توپ پلاستیکی 2 لایه هم هستیم که تو اون خونه ی نقلی یه عامل سرگرمی بیشتر بشه !!!
( بیچاره زیور خانم – خانم صابخونه – چی میکشه از دست ما حالا درسته خودشم پایه ی شیطونیای ماست ولی خوب ... )
· یه خبرم به اونایی که مسابقات آیسان و باباش رو دنبال میکنن ، دیروز به مناسبت روز دختر یه دوره مسابقات افتخاری در محل خانه ی ما انجام شد ، که ما شاهد بودیم آیسان طی یه فیتیله پیچ باباش رو خاک کرد .
· چند ماهی میشد تاب و سرسره سوار نشده بودم
، اینی که گفتم کادوی روز دختر بود از طرف بابای آیسان – داداشی خودم – که ما رو برده بود ددر ، من و رها و آیسان و مامانشو و باباش 
· راجع به پست قبلی هم باید بگم برام جالب بود که تقریبا هیچ کس زیر بار همچین ریسکایی نرفت . نمیدونم شاید این همون آموخته های تاریخ مصرف گذشته است که باید کنارشون بزاریم ولی جرات نمیکنیم . شاید... 
کاری که نکردی...
شاید ........!
آغاز راهی است که بدان نیازمندیم
خب پس چه چیزی ضروری است ؟ ما فکر می کنیم آموختن ضروری است و به همین دلیل به آموختن معتاد شده ایم . فراموش می کنیم که حکمت ، چیزی غیر از واقعیت هاست . ما واقعیت ها را یاد می گیریم و عمر خود را صرف پر کردن مغزمان از واقعیت هایی می کنیم که به خیال ما ضروری هستند . ولی این واقعیت ها غالبا بیهوده و ایستا هستند. و ما به این سکون معتاد شده ایم !!!!!!! و آن وقت هرچیزی که بخواهد این حالت سکون را بر هم بزند ، هر چیزی که تازه است باید از غربال این آموخته های تاریخ مصرف گذشته رد شود و به همین دلیل است که تغییر کردن برای بعضی از ما این قدر مشکل است .
نکته دیگر اینکه از چیزهای ناجور دوری نکنید . وضعیت های نامساعد چیزهای زیادی به شما می دهند . از مردمی که برایتان این اوضاع را درست می کنند ، دوری نکنید . ما دوست داریم مسائل را دور بزنیم و از آنها دور شویم ، ولی اینجور آدم ها شما را مجبور می کنند که دوباره خودتان را ارزیابی کنید و در طیف جدید تری ببینید .
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
از هر کاری ترسیدی خود را در آن بیانداز ، زیرا رنجی که در اثر نگهداشتن خود از آن چیز به تو می رسد ، بزرگتر از چیزی است که تو از آن می ترسی .
علی (ع)
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
نمی دانم چه خواهد شد!!!
این نیز بگذرد....
اگر می خواهید به مردم کمک کنید ، کارهای زیر را انجام دهید . اول باید دست از تحمیل عقاید و نظام های ارزشی خود به دیگران بردارید ، باید خود واقعی خود باشید و باید گوش دادن را یاد بگیرید . همه جور نشانه ای داریم . زبان کلامی فقط یکی از آنهاست . گاهی اوقات با باز کردن دهانمان اشتباهات وحشتناکی مرتکب می شویم . غالبا بسیار زیباتر است که فقط به آدم ها نگاه کنیم و سری تکان بدهیم .
فکر کنم این آخرین آپم قبل از رفتن به رشت و شروع درس و دانشگاه باشه . تصمیم دارم تا جایی که می تونم و به ضررم نباشه کلاسارو بپیچونم. ( دانشجوی ترم آخرم ، گردن کلفت شدم دیگه ... ) 
تنبلی می خواست بر بالای کوهی رود ، نزد بهلول آمد و پرسید :
مرا قصد صعود بر بالای کوه باشد ، نزدیکترین راه کدام است ؟
بهلول گفت : نزدیکترین راه نرفتن است .
نه خدایی این نقشه کم رشت موندن رو از قبل کشیده بودیم ربطی به تنبلی نداره که تازه رفت و آمد زیاد دردسرشم بیشتره !!!!!!!!!! اصلا سر همین کم موندن تو رشت بود که شیر شدیم و با سمیرا خوابگاه رو ول کردیم و همخونه مریم شدیم .$$$$ یه خونه ی نقلی کوچیک که اگه دو تا مهمونم بهمون اضافه بشه ( مثلا رها بخواد بیاد دیدن آبجیش ) باید به قول مریم ایستاده بخوابیم تا جا بشیم .
البته لازمه بگم بیشتر به خاطر اینکه سه تایی بهمون بیشتر خوش میگذشت تصمیم گرفتیم که حتی تو یه خونه کوچیک ، ولی دور هم جمع باشیم . ( امید وارم بازم بهمون خوش بگذره .... )
پیشاپیش اومدن عید فطر رو هم به همه تبریک میگم . امیدوارم توشمونو برداشته باشیم و از این ماه گذر کنیم .
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
اینم قولی که به بچه های معماری داده بودم ... این سایت که لینکش رو هم با اجازه ی صابخونش تو وبلاگم گذاشتم معماری و شهرسازی ، یه سایت پر بار از مطالب معماریه ( به شرط اینکه حوصله کنید و تو آرشیوش بگردین ، هیچ لینکی هم توش خالی از لطف نیست ) .
من خودم لیست کامل منابع ارشد معماری رو تو همه ی گرایش هاش از همین جا پیدا کردم . تنوع مطالب جالبی از دنیای معماری داره ... صرفا خشک و علمی نیست .گشتن توش اصلا خستم نکرد ...
معماری - معماری > مدیریت پروژه و ساخت >معماری منظر > طراحی شهری
لحظه ای برای تفکر...
به پایان تا رسد یک شمع
صد پروانه می سوزد
اگر از چیزی ناراضی هستید - حتی کار خوبی که مایلید انجام دهید ، اما نتوانسته اید - همین حالا از آن دست بکشید .
اگر چیزی خوب پیش نمی رود ، فقط دو توضیح برای آن وجود دارد : یا مقاومت شما آزموده می شود ، و یا باید جهت خویش را تغییر دهید .
برای آنکه بفهمید کدام یک از دو فرض متضاد بالا صحیح است ، از سکوت و نیایش استفاده کنید . اندک اندک همه چیز به گونه غریبی روشن می شود ، تا اینکه قدرت کافی برای گزینش می یابید .
هنگامی که تصمیم گرفتید ،. راه دوم را کاملا فراموش کنید و پیش بروید . چون خداوند پروردگار شجاعان است .
دومینگوس سابینو می گوید : همه چیز به بهترین چیز تبدیل می شود . اگر چیزی خوب پیش نمی رود به خاطر اینکه هنوز به پایان آن نرسیده اید .
مکتوب ( پائلوکوئیلو)
~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
برای آنکه به راه خود ایمان داشته باشیم لازم نیست که ثابت کنیم که راه دیگران اشتباه است .
~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
³یه دوستی تو نظرش گفته بود ژراکنده گویی نکنم . می خواستم بگم اینجا یه وب نوپاست . مقدمه ها همیشه کمی ژراکنده به نظر می رسن . ایشالا درست میشه .
من خودم ترجیح می دم حرفای توی ذهنمو همونجوری که هست بنویسم به همون روالی که تو ذهنم شکل میگیره ، شاید موضوعی کردنشون یه جوری تحمیل کلمات باشه !!!!!
از نظرشون ممنون واینکه براشون آرزوی سلامتی می کنم .
...................................... این نیز بگذرد.
من هنوز زنده ام .........
با کاروان عشق سفر می کنم .........
همه ی ما به نوعی ، هر چند اندک و پنهانی ، کمی دیوانه هستیم ... همه ی ما با تمام وجودتمان تنها هستیم و از ته دل فریاد می زنیم که چرا کسی حرفمان را نمی فهمد ، ولی هیچ وقت هم صرف دیگری را تمام و کمال نمی فهمیم و همه مان نسبت به کسانی که دوستمان دارند تا حدی غریبه باقی می مانیم ...
آدم های ضعیف ظالم هستند ؛ مهربانی فقط از آدم های قوی بر می آید ...
آنهایی که ترس را نمی شناسند ، واقعا شجاع نیستند ، چون شجاعت ظرفیت مقابله با چیزی است که می توانیم تصورش را بکنیم ...
اصلا فرق نمی کند که آدم ها چقدر پیر یا با هیبت باشند ، درست مثل اینکه کودک
هستند ، اگر نگاهشان کنید حرفهایشان را بهتر می فهمید . چون اغلب ما هیچ وقت بالغ نمی شویم و فقط قدمان بلند تر می شود ...
شادمانی و سعادت فقط هنگامی به سراغمان می آید که ذهن و دل خود را به آخرین مرزهای توانایی های خود بکشانیم ...
هدف زندگی اهمیت داشتن ، به حساب آمدن ، پایداری برای چیزی و تغییر دادن زندگی است تا بفهمیم که اصلا زنده هم بوده ایم .
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
GOD gives and forgives
BUT
PEOPLE get and forget
!~@~!~@~!~@~!~@~!~@~!
تشکر ....
من آن لحظه بیاسایم
که یک لحظه نیاسایم
-
اول از همه از همه ی اون دوستایی که لطف کردن و کلبه ی درویشی ما رو رونق بخشیدن واون دوستایی که لینک منو تو وبلاگشون گذاشتن ممنون ............ با این لطف دوستان حالا انگیزم برای نوشتن بیشتر شده .( بازم ممنون ؛ نه خوب ضعیف نوازی کردین....................... من متوجه ام .)
- اینجا یه وبلاگ علمی نیست ، ولی قول می دم اگه مطلب خوبی دستم رسید از خجالت بروبچ معماری هم در میام . هر کی هر کمکی خواست در خدمتیم .
- آیسان و بابا از لطفتون خیلی خیلی سپاسگذاریم . از اینکه به خاطر من آپ کردین دست شما مرسی ، خوب داداشی رو حال دادیا


-
راستی تو همین روزهای اول تولد ، وبلاگم پدرخوندشو پیدا کرد .......... خیالم راحت شد حالا این بچه یه حامی داره . همین جا پیشاپیش از پدر خوندش تشکر می کنه .
-
برای اینکه سرقت ادبی هم محسوب نشه باید اصلاح کنم شعری که تو پست قبلی بود مال آقای حسین دلبریه . شعری هم که تو این پسته اگه اسم شاعر نداره برای اینکه مال خودمه ، شاید یه کم براتون بی معنی باشه ولی یه زمانی از دهنم در رفته دیگه ..... چه کنم .
می ترسم
می ترسم افکارم به باد رود
می ترسم گل امید بمیرد
می ترسم چشمان تو
هر چیز را که پرورده ام
با جرقه ی ایمان
شعله ور سازد
می ترسم خاکستر شعرهایم را
بر باد بسپارم
که مبادا تو
تو آنرا
بر صخره های غرور حک کنی
و مبادا گلبرگ های آن را
زیر خاک مدفون کنی
اما می نگارم
چون او می داند
هرچه نگاشتم صفای دل است
هر چه نگاشتم عشق است
هر چه می خواهی بکن
ولیکن
آن را که من
با اشک دیدگانم
و ریسمان محکم عقلم
به هم دوختم
و
وصل به یک تن فرسوده است
نشکن
.
.
او نشکست
تو هم نشکن
..........................................این نیز بگذرد
آغاز...
روی خطاب من
با مردمان صبح
با مردمان بهار
با مردم هزارو سیصد و هفتاد و هفت نیست
من با اهالی هزاره بعد از تمدنم
با مردمی که روی تنها ترانه می خوانند
از جگرها پیاله می سازند
شاید
روزی فرا رسد
که جمجمه های مغز مرا
در موزه های شهرستان
به تماشا بنشینند
آنجا
یک توده سیاه در قسمت
گلویم اگر دیدید
بغض حقیقت است
بغضی که هیچ گاه نمی خشکد .


